گلایه های عاشقانه

عاشقانه - عارفانه - انتقاد

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:41 توسط ن پ|

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 12:22 توسط ن پ|

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 10:29 توسط ن پ|

 احمدی‌نژاد: با رابط امام زمان (عج) ملاقات داشتم 

 آفتاب: احمدی‌نژاد در سخنان خود نکاتی را بیان کرده است که بسبار به مبحث ظهور انفسی حاج قدرت‌الله لطیفی نسب - فردی که مدعی شده بود که امام زمان (عج) در شب نیمه شعبان سال ۱۳۴۸ به مسجد جمکران آمده و به او دستور بازسازی این مسجد را داده‌ است - مشابهت دارد.
تجمع مردم مقابل منزل احمدی‌نژاد در نارمک

محمود احمدی‌نژاد گفته است: به شما بگویم یکی از برنامه‌های صهیونیست‌ها فراموشاندن یاد امام از جامعه بشری است؛ چه این صهیونیست‌های امروزی و چه صهیونیست‌های تاریخ، آنجا که قرآن می‌فرماید «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ...» منظور، همین صهیونیست‌هاست. «لتجدن» یعنی قطعا خواهی یافت. «اشد عداوتا» یعنی دشمن‌ترین دشمنان برای مومنان به خدا صهیونیست‌ها هستند.

من کد‌ها و اطلاعات گسترده‌ای دارم از برنامه‌هایی که آنها تنظیم می‌کنند، عمل می‌کنند. خدا رحمت کند! حاج آقای لطیفی شاید برخی از شما نام او را شنیده باشید. حاج آقای لطیفی چه کسی بود؟‌ همان کسی که بهمن‌ماه با امام ملاقات کرد و پیام برد برای امام. گفت به مردم بگویید خیابان‌ها را ترک نکنند. حکومت نظامی را نپذیرند. از جانب امام زمان علیه السلام پیام برد و امام هم پیام داد که مردم در خیابان‌ها بمانید حکومت طاغوت برچیده شد.

حاج آقای لطیفی سال ۸۶ آمد نهاد ریاست جمهوری. خودش برای من تعریف کرد. گفت غربی‌ها به شدت دنبال امام زمان هستند. برای زدن. برای محو کردن اندیشه امام زمان از ذهن مردم. بعد آقای لطیفی یک مساله‌ای را تعریف کرد که دو سه روز قبل اتفاق افتاده بود. گفت «دوستی دارم در قلهک. زنگ زد گفت بیا که با شما کاری دارم. من رفتم به خانه او. گفت دو نفر آمده‌اند اینجا با شما کار دارند. بعد دیدم این دو نفر انگلیسی حرف می‌زنند. مترجم هم آورده بودند. مقداری با من صحبت کردند و سوالاتی پرسیدند.»

آن خارجی‌ها شنیده بودند که آقای لطیفی آن پیام را از جانب امام زمان برای امام خمینی برده بود. آقای لطیفی گفت «آن‌ها دو ساعت با من صحبت کردند و نوار گذاشتند. همه‌اش راجع به امام زمان بود. اینکه مردم چطور امام را باور دارند و ارتباط دل مردم با امام چیست. بعد هم ریز و دقیق شده بودند که امام با چه کسانی تماس می‌گیرد، کجا می‌رود و کجا می‌آید.»
عین حرف‌های آقای لطیفی را علمای عراق هم به من گفته‌اند. وقتی به عراق رفتم آن‌ها می‌گفتند آمریکایی در عراق دنبال این بودند که بدانند ارتباط مردم و دل و قلب و فرهنگ آن‌ها با امام چیست. ...

باید به سمت امام برویم. (زمزمه جمعیت حاضر: انشاءالله). عطر او پیچیده است. همه جای دنیا الان بحث امام است. اندیشمندان، صاحبنظران، حتی مردم عادی.

احمدی‌نژاد ادامه داد: یک زمان وقتی اسم امام می‌آمد، مقاومت می‌شد و انگ و برچسب می‌زدند. البته الان هم یک عده می‌زنند. ولی دیگر از این‌ها عبور کرده‌ایم. الان شاهد استقبال هستیم.

مرتضی لطفی پسر حاج قدرت الله لطیفی در گفتگو با مجله موعود در سال۸۷ به نقل از پدر خود اینطور نقل کرده بود: مرحوم لطیفی نظرشان بر این بود که حضرت (ع) دو ظهور دارند: ظهور آفاقی و ظهور انفسی. ظهور انفسی به این معناست که برای مقدمة ظهور در نفوس شیعه و غیر شیعه نام و یاد حضرت جاری می‌شود تا بعد از ظهور، مردم با نام ایشان آشنا باشند و غریبه نباشند. برای دوستان و شیعیان حضرت هم با این ظهور انفسی مقدمه‌ای فراهم می‌شود تا با دعا و توسلات، خود را برای ظهور آماده ساخته، از غفلت خارج شده، در سلک منتظران درآیند.

به گزارش نامه،ظهور انفسی حدود پنجاه و پنج سال پیش شروع شده و از آن به بعد آرام آرام نام و یاد حضرت در همه جا جاری و ساری شد. خود حاج آقا هم یکی از مأموریت‌هایی که داشت، ترویج نام حضرت بود و ایشان از هر فرصتی در این راستا بهره می‌برد. می‌فرمودند: ظهور انفسی که آغاز می‌شود، در فاصلة خیلی کمی پس از آن، ظهور آفاقی هم اتفاق خواهد افتاد و ما منتظر ظهور حضرتیم.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 10:0 توسط ن پ|

کمتر می‌خندیم و دوستان کمتری داریم.
تا دیروقت بیدار می‌مانیم و خسته از خواب برمی‌خیزیم.
خیلی کم مطالعه می‌کنیم و اغلب اوقات فقط تلویزیون تماشا می‌کنیم.

ساختمان‌های بلندتر داریم اما سلیقه‌های پایین‌تر، بزرگراه‌های پهن‌تر اما دیدگاه‌های باریکتر
بیشتر خرج می‌کنیم اما کمتر داریم‌، بیشتر می‌خوریم اما کمتر لذت می‌بریم
درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین‌تر
عجله کردن را آموخته‌ایم و نه صبر کردن
می‌خواهیم به ماه برویم اما حوصله نداریم به مادرمان سر بزنیم
می‌خواهیم اتم را بشکافیم اما تعصب و لجاجت خود را نه!

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر؛ درآمد بالاتر اما طلاق بیشتر؛ خانه‌های بزرگتر اما خانواده‌های کوچکتر
از کنترل نامحسوس پلیس بیشتر از نظارت کرام‌الکاتبین حساب می‌بریم.

*تنها راه نجات ایران و ایرانی رای به دکتر روحانی*

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 10:53 توسط ن پ|

وقتي كه نگاه آئينه ها از رنگ شدن هاي دروغين آدمكها، دل شكسته مي شود. سادگي نگاه تو، نور اين خانه شد.«شور شد». حس آن مرد آمد. باران هم آمد. نمي دانم چرا نمي گذارند ما بخوانيم باز باران با ترانه....

اي مرد! معصوميت نگاه تو، دل شكستمان كرد. امّا اين خانه تو را باز هم دارد. پس نگرانيم كمتر است.

وقتِ آبرو دادنت كه شد. صبر آسمانيت،نگاه بارانيت وهمراهي با نور خورشيد در هواي خانمان، دوباره بر آئينه هاي كدر شده تابيد.

تقديم به تو اي مرد ...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 14:28 توسط ن پ|

البته فایل فوق از وبلاگ یکی از دوستان کپی شده چون خوشم اومد تو وبم اد کردم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 9:44 توسط ن پ|

 



*اگه بخش متمدن مردم ايران رو سوا کنيم،يک بخش جديدعجيبي رشد کرده اند با خصايص*

*...*

 



*فقط يک ايراني استعداد چت کردن همزمان با 18 آي دي ياهو رو داره!*


*فقط يک ايراني هنگام دور زدن با ماشين، بجاي استفاده از راهنما، دستش رو بيرون از ماشين مياره!*


*فقط يک ايراني ميتونه بوسيله بوق ماشين از سلام و احوالپرسي گرفته تا فحش... استفاده کنه!*


*فقط در ايرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جاي آرزوي خوشبختي انواع راه هاي کشتن گربه دم حجله را آموزش مي دهند.*


*فقط در ايرانه که اگه دختري بهت محل نمي گذاره ميگن عاشقته! و اگر پسري بهت محل نمي زاره اوا خواهره!*


*فقط در سريال هاي ايرانيه که آدم خوباش فقيرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هيچ وجه آدم ها نمي تونند هر دو خصلت را داشته باشند*


*فقط يک خواننده زن ايراني، اين نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه*


*فقط يک پسر ايرانيه که بعد از ازدواجش تازه بياد دوران شيرخوارگيش ميوفته و به مادرش وابسته ميشه*


*فقط يک فروشنده ايرانيه که اگه وارد فروشگاه بشي و مثلا يک پيراهن را ازش بخواي بياره تا پرو کني ميگه "اگه ميخري بيارمش"*


*فقط در ايرانه که بعد از يک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بيوفته*


*فقط در عروسي ايرانيه که تعداد بچه ها از تمام ميهمان ها و خدمه بيشتره*


*فقط در رستوران ايرانيه که تو بجاي معاشرت با کسايي که باهاشون اومدي، بر و بر ميز روبروت رو نگاه ميکني*


*فقط يک خانم ايرانيه که توي سوپر مارکت، سلموني، مهموني، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتي ميپوشه*


*فقط در ايرانه که توي مهموني، آدمها بجاي معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ايراد گرفتن و سوژه کردن هستند!*


*فقط در ايرانه که تا يه مهمون خارجي مياد سريع دور و برش جمع مي شن و مي پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟*


*فقط يک پدر بيچاره ايرانيه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بيچاره سني نداشت سکته کرد!*


*فقط در ايران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده ديوانه!*


*فقط يه دختر ايراني اين استعداد رو داره که توي گرماي تابستون چکمه بپوشه و توي سرماي زمستون صندل*


*فقط يک پدر و مادر ايراني هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم اين اجازه را دارن که حتي به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن*


*فقط ايراني ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه*


*فقط ايراني ها هستند که در فرودگاه ها يه 40/50 کيلو اضافه بار دارن*


*فقط ايرانيها هستند که در رستوران هتل دوربين بدست از غذا و همه توريستهاي ديگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فيلم ميگيره تا به همه بگه من کجا بودم*


*فقط در اداره هاي دولتي ايرانه که هيچ وقت حق با مشتري نيست و هر يک از کارکنان خود مدير کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکي بودن کفشهاشونو زير ميز پارک ميکنند و با دمپايي در اداره ميچرخن.*


*فقط در اداره هاي دولتي ايرانه که امکان داره پرونده هاي شما گم بشه.*


*فقط يک ايراني هست که پيش از ياد گرفتن کامپيوتر، مي تونه فيلتر رو دور بزنه!*


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 8:30 توسط ن پ|

راننده :
دیگه دارم کم کم ریپ میزنم مثل ماشینهای تصادفی شدم اگه همینطوری پیش بره باید برم زیر دست اراقچی قلبمم به روغن سوزی افتاده پدرعشق بسوزه  !
ღ♥ღ
معلم ریاضی :
نمیدنم چرا جواب تمام مسائلم بی نهایت میشه یا بی جواب میمونه هرچی تفریق میکنم جمع میشه هرچی جمع میکنم کم میشه از ضرب که مپرس آه !
ღ♥ღ
مهندس کامپیوتر :
ای آنکه مرا دی سی کرده ای و در وجودم ویروس بلاستر 2003 فرستاده ای کی دوباره من را ری پیر خواهی کرد ؟ به فریاد گرافیکم برس!
ღ♥ღ
دکتر :
چند سالی است که به زخم مریضانم مرحم میگذارم و از چنگال مرگ رهایشان میکنم ! کو طبیبی که به زخمم مرحم گذارد و دلم را آزاد گرداند !
ღ♥ღ
ساغی :
می میدهم و غم کسان میگیرم از لطف تو می کجا غمین میبینم حالا که شدم عاشق ودل در بند است می را ز شفا بیچاره ترین میبینم!
ღ♥ღ
عینک فروش :
اگر روزی بگویم عاشقم بر من نخندید که شغلم عاشقی دارد فراوان بسازم بهر هر چشمی من عینک گرفتارم کند چشمی چه آسان

  



نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 8:28 توسط ن پ|

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 8:23 توسط ن پ|

زشت است اینکه گیره سر از چین بیاوریم
کبریت‌های بی‌خطر از چین بیاوریم

آورده‌ایم هر چه شما فکر می‌کنید
چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هر چند توی کشور ایران زیاد هست
ما می‌رویم گور خر از چین بیاوریم

آورده‌ایم ما نمک از ساحل غنا
پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می‌زنند و عسل هم نمی‌دهند
زنبورهای کارگر از چین بیاوریم؟

خواننده‌ها چه قدر زمخت‌اند و بدصدا
من هم موافقم قمر از چین بیاوریم

حالا که خوشگلان همه رقاص گشته‌اند
پس واجب‌ است شافنر از چین بیاوریم

خشکیده است، پس بدهیمش به روسیه
دریای خوشگل خزر از چین بیاوریم

تا آن که جمعیت دو برابر شود سریع
باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کار بُزان پای کوفتن
ما می‌رویم گاو نر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند
باید گدا و در به در از چین بیاوریم

گویند سر عشق مگویید و مشنوید
ما می‌رویم لال و کر از چین بیاوریم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 12:7 توسط ن پ|

  روزی مردی خواب عجیبی دید. 

 دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 17:7 توسط ن پ|


پادشاهی، حکیمان را فرا خواند و گفت: مرا چیزی بیاموزید که اگر بسیار غمگین باشم، در آن نگاه کنم و غم دل از بین برود و اگر بسـیار شاد باشم، در آن نگاه کنم و فریفته روزگار نگردم. حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام، نگینی بر انگشتری او ساختند که روی آن نوشته شده بود: این نیز بگذرد

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:4 توسط ن پ|

* هر که مرا حرفی بیاموزد، مرا بنده خود گردانیده است.

امام علی (ع)

راستی اگه خاستی یه جمله یا حتی یک کلمه که فکر میکنی آموزنده من باشد دریغ نکن

مرسی از الطاف بیکران شما دوستان

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 11:47 توسط ن پ|

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.
بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده، کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ُبودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌ است

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:43 توسط ن پ|

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده  ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند

خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا 

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.                                 

با بهترین آرزوها

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:27 توسط ن پ|

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را نداديد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 8:6 توسط ن پ|

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!

وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .....................................لبخند بزنيد

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 9:33 توسط ن پ|

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند

بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

                                                                           سخنی اززرتشت

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 8:51 توسط ن پ|

متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آنکه خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

 ------------------------------------------------------------------------------

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من م
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

--------------------------------------------------------------------------------------

  متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر فریدون مشیری
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

 ---------------------------------------------------------------------------------------
متن سنگ قبر فردین
بر تربت پاکت بنشینم غمناک
کوهی زهنر خفته بینم در خاک
از روح بزرگ هنریت فردین
شاید مددی به ما رسد از افلاک

-------------------------------------------------------------------------------------------
متن سنگ قبر بابک بیات
سکوت سرشار از ناگفته هاست

 ----------------------------------------------------------------------------------
متن سنگ قبر خسرو شکیبایی
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

 --------------------------------------------------------------------------
متن سنگ قبر حافظ
بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
متن سنگ قبر شاپور
قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست

متن سنگ قبر سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

--------------------------------------------------------------------------

متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

-------------------------------------------------------------------------- 
متن سنگ قبر وینستون چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

---------------------------------------------------------------------------

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود

 ------------------------------------------------------------------------
متن سنگ قبر نیوتن
ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید…..
وهمه روشن شد

------------------------------------------------------------------------

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)
بهترین ها هنوز در راهند….
انسانهای بزرگ واقعا” بزرگند

 ----------------------------------------------------------------------
متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)
در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
ای مرگ

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 8:0 توسط ن پ|

آرام باش

توكل كن

تفكر كن

آستين ها را بالا بزن

آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند

 

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 16:1 توسط ن پ|

فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند . هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم. هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.
                                  

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:43 توسط ن پ|

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 16:14 توسط ن پ|

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

 دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم.

 پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم.

 با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش         می بندند.

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم.

 هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است.

 هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است. .

 به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم.

 وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم.

 اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم، آن را به دقت می دیدم، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:28 توسط ن پ|

امام علی(ع):

قِیمَةُ كُلِّ امْرِئٍ ما یُحْسِنُهُ.

ارزش هر كس به اندازۀ چیزی است که می‌داند و به خوبی از عهدۀ آن برمی‌آید

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 13:18 توسط ن پ|

 

در راستای جدا کردن مردان و زنان در دانشگاه ها و در راستای اعلان بخشنامه‌ای:

 

‌ * بخش نامه به بوتیک‌ها*

·      نمایش عمومی کروات و پاپیون ممنوع است. مانکن‌ها باید بدون سر باشند و برجستگی‌های بدنشان معلوم نباشد...

*بخش‌نامه به میوه‌فروشی‌ها*

·         نمایش عمومی هویج و بادمجان ممنوع است

·         آویختن موز در مقابل مغازه ممنوع است و روی لیموهای درشت و آبدارحتما باید با پارچه ضخیم و گشاد پوشانده شود

·         خیار تنها با ارائه‌ی سند ازدواج و پس از استعلام فروخته شود

·         خیره شدن به هلو ممنوع است

·         در پایان برنامه 5 ساله دوم میوه فروشی ها باید زنانه و مردانه شوند. خیار، بادمجان،موز و تمام درازی های دیگر فقط به آقایان فروخته خواهد شد .کیوی نیز استثنا فقط به آقایان عرضه خواهد شد. لیمو، طالبی، هلو(لعنت اله) و دیگر گردالی ها فقط به بانوان فروخته می شود

·         مبارزه با کاشت، برداشت و توزیع مخفیانه خیار چنبر(نعوذ باله) به عهده ستاد مبارزه با مواد مخدر است

*بخش‌نامه به دوچرخه‌سازی‌ها*

·         باد کردن لاستیک با تلمبه ممنوع است .

·         باد کردن توپ با دهان توسط زنان از اهم جرایم محسوب می شود

*بخش‌نامه به راه آهن*

·         ورود و خروج قطار به تونل ممنوع است

·         تبصره: در صورت لزوم، قطار فقط تا انتهای واگن اول به تونل وارد شود .آنهم فقط یکبار در صورت تکرار لکوموتیو ران به 60 ضربه شلاق محکوم می شود

 

*بخش‌نامه به فرودگاه‌ها*

·         در لحظه‌ی شروع پرواز نباید نوک هواپیما بلند شود

 

*بخش‌نامه لوله کشی*

·         استفاده از اتصالات نری و مادگی در کنار هم ممنوع است، حتی الامکان فقط از اتصالات نری استفاده شود، در صورت لزوم به استفاده از اتصالات مادگی، پوشاندن اتصال با دولایه قیر و گونی الزامی است.

·         استفاده از اتصال پستانک و اتصالات ممه ای در هیچ صورت مجاز نبوده و با متخلفین برخورد جدی خواهد شد.

·         در حمام و دستشویی ها، بجای شیر مخلوط، از دو شیر مجزا با فاصله حداقل 30 سانت از هم استفاده گردد.

·         در کلیه عملیات تاسیساتی از آچار شلاقی بجای آچار فرانسه استفاده شود.

 

*بخش‌نامه به دامداری ها*

·         نگه داری دام های نر و ماده در یک طویله ممنوع است.

·         دوشیدن گاو ها فقط باید توسط کارگران زن صورت پذیرد.

·         هیچ ماده گاوی حق شیر دادن به گوساله های بالای 17 ماه را ندارد.

·         خرید، فروش، تولید و نگهداری قاطر تخلف محسوب و با متخلفین برخورد خواهد شد، در صورت تولد قاطر، تحویل قاطر به همراه اسب و خر متخلف به مقامات ذیربط الزامی است.

 

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 14:23 توسط ن پ|


بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر 

نخواهد شد.

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من 

را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و 

ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و 

ساحل با پارچه‌های برزنتی . ..

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی 

سرکوب شده‌ای برای تو.

تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من 

در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند 

و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و 

چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای 

خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را 

ندیدن و نشناختن را .

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار 

می شوم .

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

بهتان بر نخورد...

آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 7:56 توسط ن پ|

شاپرکم مال تو ...

شاید دستان پر گل تو باغی سبز باشد برای شاپرک ...

شاپرک در دستان من دروغ راست گفتن را آموخت ...

شاید در دستان تو این رسم را از یاد ببرد ...

راستی شاپرک از مرگ گاوهای مش رجب به دست طاعون بی خبر است ...

مبادا که بفهمد ...

.شاپرکم مال تو ...

شاید در سرزمین شما روی صورتک دختری بنشیند که برای گرفتن شاپرک جای گریه زندگی را بدود

و

فراموش

کند که دستان مادرش زیر آوار به دنبال نگاهی آشنا جان می دهد ...

شاپرکم مال تو ...

شاپرک را در دفتر بزرگ نقاشان کودکی ببر که سفید را به اندازه ی سیاه بتراشند ...

جایی ببر که بفهمند ...

آدمک وقتی قشنگ است که سفید رنگ شود ...

ماهی وقتی قشنگ است که قرمز باشد ...

حوض وقتی قشنگ است که آبی باشد ...

لبخند وقتی قشنگ است که از دل باشد...که حقیقی باشد ...

شاپرکم مال تو ...

شاپرک را با خود به شهری ببر که آسمانش پر باشد از بادبادک ...

شاپرک بادبادک ها را دوست دارد ...

شاپرک ساده بادبادک را در قالب یک پرنده باور دارد ...

شاپرک بی خبر است ...

نمی خواهد که بداند حقیقت این نیست بادبادک فقط یک خبر است ...

شاپرک باور کن که بادبادک فقط یک خبر است ...

و حقیقت تو هستی شاپرک ...

خنده ی تو همه ی حقیقت است ...

بادبادک فقط یک خبر است ...

شاپرکم مال تو ...

پایان ...
ستاره شمال


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 8:55 توسط ن پ|

بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت : "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت : "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاكش گرفته ای!"
"عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای آن کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن اندکی مکث کرد. سپس دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اما هیچ اثری از آن کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!
هیچ چیز از این ویرانگرتر نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است ...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است و تنها یک گناه و آن جهل است.
به امید آنکه فریب خورده روزگار نباشیم و عملکردمان از روی آگاهی و گواه عقل باشد.

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 15:50 توسط ن پ|

دانشجوی موسیقی‌ام؛ شش ترم باید معارف بخونم که توش نوشته موسیقی حرامه...

ایران تنها کشوریه که پرچم کشورش را به زبان کشور دیگری نوشته‌اند.

سی‌دی آموزش معافيت از سربازی رو بیرون میفروشن!

یارو تو خیابون یه طرفه خلاف می‌آد بعد راهنما می‌زنه!

ملی‌پوشـــــآن‌پیروزباشید بیست تا طلا گرفتن هممش انفرادی، پونزده‌تاش هم تو ورزش‌های دعوایی و رزمی!

پارک ملی گلستان داره تو آتیش می سوزه دو تا چرخ‌بال فرستادن، بعد يه مقام دولتي داره ميره فلان استان از چهار روز جلوتر ده تا چرخ‌بال دارن هی اون بالا واسه خودشون بیخودی می چرخن.

پل میسازن با اون‌همه عظمت که مثلا میشه سومین نماد تهران، بعد اسمش رو میذارن جوادیه!

زندان اوین با این هیات‌علمی‌ای که داره از سال دیگه مستقیم دانشجو بگیره دیگه!

اتوبوس‌مون با یه اتوبوس دیگه تصادف کرده، مسافرای اتوبوس با مسافرای اون یکی اتوبوس جروبحث و زدوخورد می‌کنن!

یه میلیون وام میخوایم بگیریم، میگن ده میلیون پول باید تو حسابت باشه!

پوشک‌ِ بچه از غذایِ بچه گرون‌تره!

می‏گه فلاني سرزده به دیدار خانواده‏ی سه شهید رفت، بعد وقتی داره از در می‏آد تو، دوربین تو خونه ست!

رفتیم نمایشگاه بین‌المللی رسانه‌های دیجیتال، بیشتر نمایشگاه دفاع مقدس بودش!

آمار جراحی بینی انجام شده درتهران 23 برابر کل قاره آسیا است،

جلسه پخش و نقد فیلم آواتار (جیمز کامرون) با حضور حجت الاسلام عاشوری!

دانشگاه می‌زنن شروع سال تحصیلی یک مهر، بعد استاداش بیست مهر میان، بعد دانشجوهاش یه ماه بعدش!

همه جای دنیا فوتبال بازی می‏کنن، واسه صلح و دوستی و آفریقا و ایدز و یونیسف و بازی جوانمردانه و این چیزا تبلیغ می‏کنن، اینجا تو مهمترین بازی، وسط زمین می‏نویسن "اسرائیل نابود خواهد شد!"

هر بلای طبیعی که سر خارجی‌ها بیاد عذاب الهیه، ولی هر بلای طبیعی که سر ایرانی‌ها بیاد امتحان الهی!

ساعت چهارصبح چراغ‌قرمز چهار راه ایران خودرو صدوسی‌و‌هفت ثانیه!

ترم دیگه فارغ التحصیل میشم، هنوز کارت دانشجوییم صادر نشده!

از بس بعضي ها نميتون درست صحبت كنن، تلویزیون هم سخنرانی‌اش رو سانسور می‌کنه!

واسه هفته‏ی‏ نیرو انتظامی پلیسا دارن رژه می‏رن، روش آهنگ دزدان دریایی کارائیب‏ پخش می‏شه!

الاغ‌های امامزاده داوود رو کرایه می‌دن ساعتی بیست تومن. بعد حق‌التدریس استادیار مملکت، ساعتی ده تومنه!

مشهد خط مترو ساختن٬ بعدِ چند سال از چین واگن خریدن از تونل بزرگتر! توش نمی‌ره!

طرف با کلی ادعا رفته سوئد درس بخونه. بعد مقاله‌هاش رو از هم‌دانشگاهی‌های سابقش توی ایران می‌گیره.

کودک ده ساله پشت موتور نشسته، یه دستش توی گچه. خلاف هم میره.

دوازده سال مدرسه غیرانتفاعی، واسه چهار سال دانشگاه دولتی!

صدا و سیما تا شش ماه بعد از ماه رمضان، پشت صحنه سریال پخش میکنه،

دل‌مون خوش بود به همین تک و توک کارهای مهران مدیری که از تلویزیون ببینیم که اون‌رو هم پولی کردن،

عتیقه و اشیای باستانی رو عوض اینکه سازمان میراث فرهنگی کشف کنه، نیروی انتظامی کشف می‌کنه!

اول می‌گن تاریخ هخامنشی باید از کتابا حذف شه، بعد می‌گن «کوروش» بسیجی بوده!

آخه این مملکته داریم؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 11:13 توسط ن پ|